تبليغاتX
گوشه دنج

جادوی لبخند

 

 

                                           

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپري" را مي شناسند. اين داستان از معروف‌ترين داستان‌هاي کودکان و سومين داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين داستان اگزوپري به شيوه‌اي سورئاليستي و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسش‌گر سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌هاي مختلف از هشتاد ميليون نسخه گذشته است، اما شايد همه ندانند كه نويسنده ي داستان يك خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.


قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه اي به نام "لبخند" گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند، او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم."جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم گفتم شايد از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را بازرسي كرده بودند در رفته باشد خوشبختانه يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد... ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

 پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ايناهاش" او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد! نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند!!!

 

                                           

                                           

 

تنها يك لبخند زندگي مرا نجات داد !


بله لبخند بدون برنامه ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما در حيات خود لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم، لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها (من) حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم، من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هاي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند و سبب تنهايي و انزواي ما مي شوند.


داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است، آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي (من) طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

 

 

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 15:20 | یکشنبه بیست و دوم دی 1387 •

خشونت جنسیتی

نمی دونم چرا بین جنس زن و جنس مرد اینهمه تفاوت وجود داره!

نمی دونم چرا زنها اینهمه با احساس و عاطفی هستند ولی مردها  اینهمه بی­احساس؟!

نمی دونم چرا زنها اینهمه لطیف هستند و مردها اینهمه خشن؟!

نمی دونم چرا زنها اینهمه عاشق هستند و مردها اینهمه فارغ؟!

نمی دونم چرا زنها اینهمه ضعیف هستند و مردها اینهمه قوی؟!

نمی دونم چرا خداوند این دو جنس را اینهمه متفاوت با هم آفرید؟!

و از همه مهم­تر اینکه نمی­دونم چرا این دو جنس با اینهمه تفاوت، باید یک عمر با هم زندگی کنند!!!!!!

چرا خداوند زن و مرد را با خصوصیات مشابه با هم نیافرید که بتوانند راحت­تر با هم زندگی کنند و از اینهمه تفاوت اینهمه عذاب نکشند؟!

شاید در جواب بگویید که به خاطر همین تفاوت هاست که زن و مرد اینهمه به هم کشش و علاقه نشان می­دهند. آیا تمام این علاقه و کشش فقط برای مدت کوتاهی نیست که از هم دور هستند؟ و به محض اینکه به هم نزدیک می­شوند و برای مدت کوتاهی با هم زندگی می­کنند همین تفاوت­ها باعث خیلی از اختلافاتی که توی زندگی خیلی از زن و شوهرها می­بینید می­شود و تمام عشقشان به انزجار تبدیل می شود!!!

آیا همین تفاوت­هاست که باعث اینهمه اختلاف و درگیری می­شود یا مشکل از جای دیگری است؟

اینهمه طلاق و جدایی،  اینهمه سردی در خانواده­ها و دو زنه شدن مردان (که امروزه در جامعه ما فراوان دیده می شود) فکر می­کنید دلیلش چییست؟

نمی دونم زن­های جامعه ما تا کی باید مورد ظلم و خشونت مردان قرار بگیرند؟!!

آیا زمان آن نرسیده است که تغییراتی در ساختار قدرت مردان ایجاد شود یا تغییر باید در ذهن و فکر افراد صورت گیرد؟!!

 

 

 

 

گذر دل:

همه، انسان هستند اما فهمیدن کار هر کس نیست...

 

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 9:51 | پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 •

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می­شد: من کور هستم لطفاً کمک کنید. روزنامه­نگار خلاقی از کنار او می­گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د­ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه­نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم­های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه­نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می­شد:

امروز بهار است، ولی من نمی­توانم آن را ببینم!!!!!

وقتی کارتان را نمی­توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین­ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.

 

پ.ن

مرا با خود ببربه ابر و آسمان و باد

مرا با خود ببر به نور و رنگ و عشق

مرا با خود ببر به جاده و کویر و کوه

مرا با خود ببر... مرا با خود ببر... به دورترین و تنهاترین زمان

مرا ببر مرا ببر مرا به خانه ام ببر...

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 20:53 | جمعه یکم آذر 1387 •

این روزها ...

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم راجع به چی؟! ذهنم پر شده  از موضوعات مختلف که این روزها باهاشون درگیر هستم.

دلم می خواد راجع به همه چیزهایی که توی ذهنم است بنویسم اما نمی تونم نوشتن چقدر سخته نوشن آن چیزی که در دل و ذهنت می گذرد راجع به اطرافت، راجع به آدما و خصوصیات اخلاقی خوب و بدشون، راجع به محیط کارت، راجع به همکارات، راجع به خانواده ات، راجع به دوستات، راجع به آدمای توی خیابون، راجع به خودت، راجع به سرنوشتت، راجع به همه چیزهایی که صبح تا شب با اونها سروکار داری!!! وای چقدر حرف دارم!!!! چقدر حرف نگفته دارم!!! چطوری می تونم همشون رو بنویسم مگه می شه؟! خیلی هاش اصلاً نوشتنی نیست!!! خیلی هاش هم  انقدر نگفتم و ننوشتم دیگه کم کم از یادم رفته!!! در واقع از یادم که نرفته فقط رفته تو حافظه بلند مدتم و موقتاً فراموش شده!!!

نمی دونم چرا این دنیا اینقدر کوچیکه!!! بعضی وقت ها احساس خفگی بهم دست می ده!! حس می کنم دیگه گنجایش ندارم برای زنده بودن و نفس کشیدن!!! می دونید چه وقتایی؟! وقتی بدی بعضی آدما رو می بینم و می شنوم! وقتی می بینم که آدما با چه صفت های حیوانی و رذلی اسم خودشون رو گذاشتن آدم حالم ازشون بهم می خوره!! اون موقع هاست که فکر می کنم دیگه دلم نمی خواد زنده باشم و توی این دنیای کثیف نفس بکشم...

این روزها دیگه هیشکی به هیشکی نیست خیلی هرکی هرکی شده... آدما دیگه به تنها چیزی که اهمیت نمی دن دیگرانه!! همه فقط به فکر خودشونن... هیشکی به هیشکی رحم نمی کنه فرزند به پدر و مادرش، خواهر به برادرش، برادر به برادرش... وای چه دوره و زمونه ای شده آدم دلش می خواد از این همه بدی و تنهایی بمیره!!!!

چي می شد اگر همه آدما خوب بودن؟!

چي می شد اگر آدم های مهم  آدم های معمولی رو به خاطر می سپردن؟!

چي می شد اگر آدم های پولدار آدم های فقیر را فراموش نمی کردند؟!

چي می شد اگر آدم ها به دنیای بعد از مرگ بیشتر فکر می کردند؟!

چي می شد اگر ذره ای انسانیت در وجود آدم ها می بود؟!

 

 

پي نوشت:

- چند شب پيش كه داشتم از سركار مي اومدم خونه، انقدر براي گرفتن تاكسي زير بارون ايستادم كه مثل موش آب كشيده شدم... خيلي جالب بود كه همه ماشين ها هم خالي بودند اما راننده ها نيم نگاهي هم به مسافرها نمي انداختند... واقعاً‌ چي فكر مي كنن كه انقدر بي رحمانه رفتار مي كنن، فكر مي كنن خودشون از اول كه به دنيا اومدن ماشين داشتن و هيچ وقت زير بارون نموندن!!!

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 0:57 | جمعه هفدهم آبان 1387 •

دستان دعاکننده

 

زندگینامه آلبرشت دورر نقاش، حکاک و ریاضیدان آلمانی

 در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.

 یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

 آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند.....

آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ‌التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.

تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

این اثر خارق العاده را مشاهده کنید

اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلماْ رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 14:46 | یکشنبه پنجم آبان 1387 •