دلم گرفته بود...
ديشب دلم گرفته بود راستش دلم براي يك دوست خيلي تنگ شده بود يك دوست كه هميشه منتظرش هستم كه بياد ولي اون هميشه در سفر... بگذريم...
رفتم سراغ كتاب هاي شعر آخه من هر وقت دلم مي گيره و خيلي دلتنگ مي شم شعر مي خونم فكر مي كنم فقط شعر مي تونه دلتنگي هام رو تسكين بده...
نمي دونستم چي بخونم؟! فريدون مشيري... احمد شاملو... نيما يوشيج... سهراب سپهري... فروغ فرخ زاد... چي و كي مي تونه قلب دلتنگ و روح ناآرامم رو تسكين بده؟!
چشمم به "عاشقانه ها" افتاد (گزيده ي سروده هاي شاعران امروز ايران) فكر كردم اين از همه بهتره...
برداشتم و شروع به خوندن كردم صفحه اول با اين جمله شروع مي شه: عشق چيست؟ و در ادامه...
عشق، انفجار زيباترين و دلپذيرترين عاطفه هاي آدمي است. راز زيستن، معناي زيستن و نيروي زيستن اوست. آن شعله ي جان بخش است كه به ناگهان، دهانه ي خاموش جان و روان آدمي را مي گشايد و توفاني از خورشيدها و ستاره هاي در بند مانده را رها مي سازد تا سرتاسر زندگي و جسم و جان او را معنا و گرما بخشد، و زيستن در اين جهان بي رحم، ستمكاره و درشتخو را براي وي ممكن سازد.
عشق همان است كه كينه ها را از خنده ها مي زدايد و آن ها را انساني مي كند. كيميايي است كه زهرخند را به شكرخند و نيش خند را به نوش خند مبدل مي سازد: خنده هاي آسوده، از ژرفاي دل، پالايش يافته و پاكيزه، و بي هيچ گونه شائبه اي.
عشق دانش است. دانش و فرهنگ است، توأمان. و آن كس كه از اين دو بي بهره است، توانايي عشق ورزيدن ندارد.
عشق دلپذيرترين جهان بيني آدمي است. آن جهان بيني نجيب و جليل، كه از آغاز تاريخ انسان تاكنون، جان هاي شيفته ي بسياري، براي برپا داشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن، كوشيدند و جان باختند.
عشق فروتن است. عشق فروتني است. از ياد نبريم كه در سرتاسر زندگي خود، هر گاه به انسان والايي، شايسته ي عشق برخورده ايم، نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم، فروتني او بوده است و هر قدر درجه دانش و فرهنگ وي بالاتر، به همان نسبت، فروتني او نيز افزون تر بوده است. پس، عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت.
عشق نيكي است. عشق همه نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد. و به همين سبب نيرومند است. و به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است.
عشق، بي كرانه است. عشق بيكرانگي است.
عشق روشنايي جهان است. و تاريخ تبار انسان. سراسر نبرد مداوم از تاريكي به سوي روشنايي است.
عشق، آلياژ نظم و هماهنگي است.
عشق، هم جوش باورمندي، دليري، ايثارگري و از خودگذشتگي است.
عشق، حقيقي ترين حقيقت هاست.
عشق، قانون ازلي و ابدي هستي و بهروزي جاوداني است.
عشق، رؤياي زيستن و روشنايي زيستن است.
عشق، تنها پديده ي ناميراي زندگي است.
.................
خوندم و خوندم و خوندم از عشق... يك صفحه دو صفحه سه صفحه...
داشتم فكر مي كردم كه اين عشق عجب مقوله ايست!!! عجب مقوله ي پيچيده ايست!!!! كه يكهو به اين شعر احمد شاملو برخوردم. من اين شعر رو خيلي دوست دارم و بارها و بارها و بارها اونو خوندم...
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت...
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي است
تا من بخاطر آخرين شعر، رنج جستجوي قافيه نبرم
روزي كه هر لب ترانه اي است تا كمترين سرود بوسه باشد
روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما براي كبوترهايمان دانه بريزيم …
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي كه ديگر نباشم …
سبك شدم خيلي سبك مثل يه پرنده كه داره تو آسمون پرواز مي كنه...
دوست دارم زودتر به انتهاي زندگي برسم...
مصاحبه با خدا
خدا از من پرسيد: «دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: «اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد: «زمان من ابديت است. چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: «چه چيزي درآدم ها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد: «اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند.»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درس هايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد: «اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
«اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
«اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخم ها التيام يابند»
«ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
«اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
«اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
«اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
با افتادگي خطاب به خدا گفتم: «از وقتي كه به من داديد سپاسگزارم»
و افزودم: «چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت: «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم... هميشه»


