تبليغاتX
گوشه دنج

فقر

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 

 

پی نوشت:

۱. بالاخره بعد از یک ماه و نیم اومدم... برای بعضی از دوستان این سوال پیش اومده بود که چرا مدتی است آپ نمی کنم راستش حدود دو ماه است که سر کار نمی رم و خیلی کلافه هستم خودتون بهتر می دونید که بیکاری چقدر آدم رو بی حوصله و کلافه می کنه به همین دلیل حال و حوصله آپ کردن رو نداشتم ولی حالا یه کم بهتر شدم...

۲. برام دعا کنید که یه کار خوب پيدا كنم...

۳. و در آخر اینکه در ماه مبارک رمضان نیازمندان را فراموش نکنیم.

 

!! نوشته شده توسط گوشه دنج | 17:9 | چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 •